داستان کوتاه – The Lump of Gold

قطعه ی طلا

این داستان قدیمی درباره ی چیزهایی است که شما را در زندگی شاد نگه می دارند. آیا خریدن قطعه ای طلا پاول را شاد خواهد کرد؟ داستان را تماشا کنید.

راهنمای مطالعه ی داستان کوتاه:

۱. ابتدا می توانید یکی دوبار ویدیوی داستان را به صورت تصویری ببینید تا گوشتان به جملات عادت کند و خلاصه ای از داستان را متوجه شوید.

۲. اگر چیزی متوجه نشدید نگران نشوید. می توانید از متن داستان کمک بگیرید. ویدیو را پخش کنید و همزمان با متن پیش بروید. می توانید این کار را چندین بار انجام دهید. 

۳. حالا برای درک بیشتر متن داستان را به همراه ترجمه ی آن مطالعه کنید.

۴. می توانید در مرحله آخر، بعد از پخش هر جمله در ویدیو، آن را متوقف کرده و با صدای بلند تکرار کنید. به این روش، تکنیک سایه یا Shadowing گفته می شود. این روش به تقویت مکالمه و تقویت توانایی های شنیداری شما کمک می کند. 

 

متن داستان

Paul was a very rich man, but he never spent any of his money. He was scared that someone would steal it.

He pretended to be poor and wore dirty old clothes. People laughed at him, but he didn’t care. He only cared about his money.

One day, he bought a big lump of gold, He hid it in a hole by a tree. 

Every night, he went to the hole to look at his treasure. He sat and he looked.

“No one will ever find my gold”, he said.

But one night, a thief saw Paul looking at his gold.

and when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran away.

The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there. It had disappeared!

Paul cried and cried. He cried so loud that a wise old man heard him. He came to help. 

Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold. “Don’t worry” he said. 

“Get a big stone and put it in the hole by the tree.” 

“What?” said Paul. “Why?” 

“What did you do with your lump of gold?”  “I sat and looked at it every day.” said Paul.

‘Exactly”, said the wise old man. “You can do exactly the same with a stone.” 

Paul listened, thought for a moment and then said, “Yes, you’re right. I’ve been very silly. I don’t need a lump of gold to be happy!” 

 

ترجمه داستان

پاول مرد ثروتمندی بود اما هیچ گاه پولش را خرج نمی کرد. او می ترسید کسی آن را بدزدد.

او وانمود می کرد فقیر است و لباس های کثیف و کهنه ای می پوشید. مردم به او می خندیدند اما برایش مهم نبود. او فقط پولش برایش اهمیت داشت. 

روزی قطعه ی بزرگی طلا خرید و آن را در چاله ای کنار درختی مخفی کرد. 

هر شب او کنار چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند. او می نشست و نگاه می کرد.

او گفت: “هیچ کس طلای مرا پیدا نخواهد کرد!” 

اما شبی، دزدی پاول را که در حا نگاه کردن به گنجش بود دید. 

و وقتی پاول به خانه رفت، دزد قطعه ی طلا را دزدید، آن را در کیفش انداخت و فرار کرد. 

روز بعد، پاول رفت تا به طلایش نگاهی بیندازد اما آنجا نبود. ناپدید شده بود! 

پاول گریه کرد و گریه کرد. آنقدر بلند گریه کرد که مرد پیر دانایی صدایش را شنید. 

او برای کمک رفت. پاول داستان غمگین قطعه طلای دزدیده شده اش را به او گفت. او گفت: “نگران نباش.”

“سنگ بزرگی بردار و آن را در چاله ی کنار درخت قرار بده.” 

پاول گفت ” چی؟ چرا؟” 

“تو با قطعه ی طلایت چه کردی؟” پاول گفت: “هرروز نشستم و به آن نگاه کردم.”

مرد پیر دانا گفت: “دقیقا. تو می توانی دقیقا این کار را با یک تکه سنگ انجام دهی.”

پاول گوش داد، لحظه ای فکر کرد و گفت: “بله تو راست می گویی. من خیلی احمقانه رفتار کرده ام. من قطعه ای طلا نیاز ندارم تا شاد باشم.” 

 

 

  اگر علاقمند به مطالعه ی داستان های متوسط بیشتر هستید کلیک کنید  

3.7/5 (3 نظر)

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *